باران
شنبه 87/4/1 ساعت 12:59 عصر
امروز باران می بارید
در هوایی که بوی نم می داد
اشکهای خدا را دیدم
در ترنم باران غرق شدم
در دستانم
قطره های باران می رقصیدند
صدایی گفت:من تشنه ی بارانم
که به اندوه تو می اندیشم
از غم آسمان زمین می خندد
و هیچکس اشکهایم را زیر باران
نمی بیند............
نوشته شده توسط: آرش آریایی
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدا با من است،
که فرشته ها برایم دعا میکنند،
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد.
یادم باشد که قاصدکی در راه است،
که بهار نزدیک است،
که فردا منتظرم می ماند،
که من راه رفتن می دانم و دویدن،
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد.
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها،
و من، تنها نیستم...
نوشته شده توسط: آرش آریایی
نرم نرم از چک پیراهن تنش را بوسه داد
سوختم در آتش غیرت ز نیرنگ نسیم
زلق بی آرام او از آه من اید به رقص
شعله بی تاب می رقصد بآهنگ نسیم
نوشته شده توسط: آرش آریایی
آواره
پنج شنبه 87/1/29 ساعت 11:52 صبح
جز کوی تو جای من آواره ندارم
جولانگه برق است
ولی چاره ندارم
یک جلوه کند ماه در ایینه صد موج
جز نقش تو بر سینه صد پاره ندارم
نوشته شده توسط: آرش آریایی
باید خریدارم شوی تا من خریدارت شو م
وزجان و دل یارم شوی تا عاشق زارت شوم
من نیستم چون دیگران بازیچه بازیگران
اول به دام آرم ترا و آنگه گرفتارت شوم
نوشته شده توسط: آرش آریایی
رازداری
پنج شنبه 87/1/29 ساعت 11:47 صبح
|
خویشتن داری و خموشی را هوشمندان حصار جان دانند گر زیان بینی از بیان بینی ور زبون گردی از زبان دانند راز دل پیش دوستان مگشای گر نخواهی که دشمنان دانند
|
نوشته شده توسط: آرش آریایی
|
من نگویم ترک ایین مروت کن ولی این فضیلت با تو خلق سفله را دشمن کند تار وپودش را ز کین توزی همی خواهند سوخت هر که همچون شمع بزم دیگران روشن کند گفت با صاحبدلی مردی که به همام در نهفت قصد دارد تا به تیغت سر جدا از تن کند نیکمردش گفت باور نایدم این گفته ز آنک من باو نیکی نکردم تا بدی با من کند میکنند از دشمنی نا دوستان با دوستان آنچه آتش با گیاه و برق با خرمن کند دور شو زین مردم نا اهل دور از مردمی دیو گردد هر که آمیزش به اهریمن کند منزلت خواهی مکان در کنج تنهایی گزین گنج گوهر بین که در ویرانه ها مسکن کند
|
نوشته شده توسط: آرش آریایی
آشتی
پنج شنبه 87/1/29 ساعت 11:42 صبح
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا پر کنیم جام تهی از شراب را
وز خوشه های روشن انگورهای سبز
در خم بیفشریم می آفتاب را
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون شکوفه های پرافشان سیب ها
گلبرگ لب به بوسه ی خورشید وکنیم
وانگه چو باد صبح
در عطر پونه های بهاری شنا کنیم
برخیز و بازگرد
با عطر صبحگاهی نارنج های سرخ
از دور ، از دهانه ی دهلیز تک ها
چون باد خوش ، غبار برانگیز و بازگرد
یک صبح خنده رو
وقتی که با بهار گل افشان فرارسی
در بازکن ، به کلبه ی خاموش من بیا
بگذار تا نسیم که در جستجوی تست
از هر که در ره است ، بپرسد نشانه هات
آنگاه ، با هزار هوس با هزار ناز
برچین دو زلف خویش
آغاز رقص کن
بگذار تا بخنده فرود اید آفتاب
بر صبح شانه هات
ای آشنای من
برخیز و با بهار سفر کرده بازگرد
تا چون به شوق دیدن من بال و پر زنند
بر شاخه ی لبان تو ، مرغان بوسه ها
لب بر لبم نهی
تا با نشاط خویش مرا آشنا کنی
تا با امید خویش مرا آشتی دهی
نوشته شده توسط: آرش آریایی
تقدیر
پنج شنبه 87/1/29 ساعت 11:41 صبح
آزرده از آنم که مرا زندگی آموخت
آزرده تر از آنکه مرا توش و توان داد
سوداگر پیری که فرشونده ی هستی است
کالای بدش را به من ، افسوس ، گران داد
گفتم که زبان درکشم و دیده ببندم
دیدم که دریغا ! نه مرا تاب درنگ است
وه کز پی آن سوز نهان در رگ و خونم
خشمی است که دیوانه تر از خشم پلنگ است
خشمی است که در خنده ی من ، در سخن من
چون آتش سوزنده ی خورشید هویداست
خشمی است که چون کیسه ی زهر از بن هر موی
می جوشد و می ریزد و سرچشمه اش آنجاست
من بندی این طبع برآشفته ی خویشم
طبیعی که در او زندگی از مرگ جدا نیست
هم درغم مرگ است و هم آسوده دل از مرگ
هم رسته ز خویش است و هم از خویش رها نیست
با من چه نشینی که من از خود به هراسم
با من چه ستیزی که من از خود به فغانم
یک روز گرم نرمتر از موم گرفتی
امروز نه آنم ، نه همانم ، نه چنانم
یک روز اگر چنگ دلم ناله ی خوش داشت
امروز به ناخن مخراشش که خموش است
یک روز اگر نغمه گر شادی من بود
امروز پر از لرزه ی خشم است و خروش است
گر زانکه درین خک بمانم همه ی عمر
یا رخت اقامت ببرم از وطن خویش
تقدیر من اینست که آرام نگیرم
جز در بن تابوت خود و در کفن خویش
نوشته شده توسط: آرش آریایی
دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت
دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ
خشم است و انتقام فرومانده در نگاه
جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ
تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم
تا شاید این گریختنم زندگی دهد
تنها شدم که مرگ اگر همتی کند
شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد
تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس
تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش
دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات
بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش
اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز
آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت
اینک منم گریخته از بند زندگی
با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟
نوشته شده توسط: آرش آریایی